هانا صیدیهانا صیدی، تا این لحظه: 13 سال و 3 روز سن داره

نی نی مامان حوریا

بدون عنوان

می خوام تو این قسمت یه سری از دردلهای مادرانه برای دخترم به یادگار بزارم دخترک نازم الان که دارم این مطالب می نویسم توی دل مامان دارای همش تکون می خوری . عزیزم هیچکس از آینده و فردای خودش خبر نداره و اینکه خدا چه سرنوشتی براش تایین کرده و اونو به کجاها می کشونه ، پدر و مادرها همیشه بهترین آرزوها رو برای بچه هاشون دارن اینکه بزرگ شدن چکاره میشن و برای بچه هاشون چه کارهای انجام می دن و خیلی چیزهای دیگه ..  دوران کودکی مامان  بر میگرده به ایلام یه خانواده 7نفره شاد با یه پدر و مادر مهربون و خواهر های دوست داشتنی که از صبح تا شب باهم بازی می کردن همیشه تنها بودیم کنار هم و باهم . از صبح که بیدار میشدیم با طیبه و سعیده تو حیاط با آج...
12 تير 1392

بدون عنوان

  سلام دختر گلم امروز 20 هفته و 4روزته مامانی . تکونات خیلی بیشتر شدن امروز دستم روی شکم گذاشتم و لگد زدناتو حس کردم دخترکم. بابا هادی هم رفته سومار و این هفته های که مامانی تنهاست تو خونه میرم خونه مامان کبری و پیش دختر خاله آوا که الهی قربونش برم از بس که ناز ملوس - خاله سارا هم از فردا قرار بیاد اونجا ، پسرخاله ات علی اصغر هم که حدود 2ماهی از تو بزرگتر تو دل مامانش سرته شده همش تکون می خوره ،دیروز هم رفته بودن براش لباس نوزادی گرفته بودن آبی رنگ.مامانی فدات شه باید منو و بابا هادی هم از این روزا بریم برات سیسمونی بگیریم . مامانی از رنگ یاسی و بنفش خوشش میاد شاید هم برات صورتی گرفتیم. دخترکم دیگه کمتر مامان اذیت میکنه خانوم ش...
11 خرداد 1392

بدون عنوان

  دخمرکم سلام - مامان فدات شه تکون خوردنات دارم بیشتر حس میکنم معمولا وقتی دراز میکشم یا موقعی که روی مبل نشستم یا تو ماشین و یا روی صندلی محل کار برای خودت آروم آروم تکون می خوری و منم همش قربون صدقت میره . چند روز پیش چندتا از اسمهای که برات انتخاب کرده بودم برای دوستام فرستادم که نظرشون بدونم خاله الهه  هانا و مهرسا پسندید - خاله آذر مهرسا و روشنا ،خاله طیبه حلما و مهرسا و روشنا پسندید، دخترخاله رضوان روشنا ،عمو حمید حلما ،خاله لیلا و بارانی هم نازآفرین. مامانی اسم انتخاب کردن برات خیلی سخت . راستی دیروز روی مبل نشسته بودم داشتم فکر میکردم که برات ژاکت ببافم که چندبار تکون خوردی بعدشم به بابا هادی گفتم که برات کاموا بخره ...
5 خرداد 1392

آخر چهار ماهگی و ورود به پنچ ماهگی

سلام گل مامان تا حالا چندتا اسم خوشگل برات انتخاب کریم از جمله :( هانا- حلما-روشنا- نازآفرین- روجا-و...) البته اینو هم بگم که بابا هادی فقط اسم هانا رو قبول داره و میگه اسم دختر من هانا نه چیز دیگه ای بابابزرگ ناصر هم میگه : مشکات و بابا بزرگ محمود میگه : مبینا ولی من هنوز اسمی صد در صد تعیین نکردم . مامانی جون این روزا خیلی مامان اذیت میکنی همش حالت تهوع و استفراغ و دل درد دارم ، خیلی اذیتم. آخه من نمی دونم از دست تو وروجک چه کار کنم ولی همین که تو تکون می خوری همه دردهارو فراموش میکنم و از اینکه تو سالم هستی خدا رو شکر میکنم . البته دکتر هم گفته جفت نی نی ام پایین و به این خاطر باید خیلی حواسم جمع کنم تحرکت و کار برام بد و ...
30 ارديبهشت 1392

مشخص شدن جنسیت نی نی ما

روز 31 فروردین ماه 92 بود که من و هادی به مطب آقای دکتر محمدرضا شفیعی برای سونوگرافی و تشخیص جنسیت نی نی مون رفتیم . اون روز انقدر استرس داشتم که نگو همش دعا میکردم که نی نی من سالم باشه چون تو این سه ماه خیلی اذیت شدم مامانی جونم ،همش استفراغ و دل درد و تهوع  روزهای خیلی بدی بودند البته هنوز هم تموم نشده .خیلی سریع نوبت ما شد و بعد از دقایقی فهمیدم که نی نی من و هادی دختر و کاملا سالم بعدشم با خوشحالی برگشتیم خونه و با خریدن یه پاکت شیرینی به مامان و بابای هادی و زن عموی نی نیم گفتیم که یه دختر خوشگل توراه داریم از اینکه خدا نعمت بچه دار شدن به من و هادی داده و اینکه اون یه دختر سالم سپاسگذارم و امیدوارم که قدر این نعمتش بدونم...
30 ارديبهشت 1392

بالاخره مامان شدم

  پلک جهان می پرید دلش گواهی میداد اتفاقی می افتد اتفاقی می افتد و فرشته ای از آسمان فرود آمد  سلام به زندگی و ثمره عمرم .... بلاخره مامان شدم من حوریه مامان شدم نی نی گلم آنقدر خوشحالم که هرچی فکر می کنم تو وبلاگت چی بنویسم ،چیزی به ذهنم نمیرسه این وبلاگ دو ساله که ساختم تا تمام اتفاقات قبل و بعد به دنیا آمدنت برات به یادگار بزارم هستی من دقیقا 4/12/1391 روز شنبه بو د که با یه بیبی چک فهمیدم که مامان شدم روز بعدشم رفتم آزمایش خون دادم و دیگه صد درصد مامان شدنم تائید کرد هنوز کسی نمیدونست جزء من و تو . باهم یه تصمیم گرفتیم که بابا رو سورپرایز کنیم روز 7/12/91 بابا رو به کافی شاپ دالیا توی چهارراه گل...
30 ارديبهشت 1392

به نام آفریننده انسان

با سلام من حوریه ۲۴ ساله - اول تابستون که بیاد ۳سال که ازدواج کردم با هادی جونم در حال حاضر هم نی نی نداریم، زندگی آرومی هم داریم شکر خدا دیروز برای اولین بار وارد سایت نینی سایت شدم و من هم مثل خیلی از مادرای دیگه به این فکر افتادم که یک وبلاگ برای نی نی خودم که هنوز خدا بهمون ندادش بسازم .به نظرم که ایده جالبی امیدوارم که بتونم این مسیر تا وقتی که نی نی جونم  یه خورده بزرگ میشه رو انجام بدم و اون هم از اینکار من خوشش بیاد- نی نی جونم همیشه به یادتم -هرشب - همه جا ...
30 ارديبهشت 1392

رفتن

چشمانت را باز نکن ! اینگونه بهتر است .. شاید راحتتر بروم این تمام حرفی بود که به تو نگفتم و رفتم ....... و این رفتن مانند رفتن جان از تنم بود تو را به خدا سپردم همانکه نشانی چشمانت را داد و گفت برو ! راه سختی بود تا رسیدن به تو ، عاشقانه رفتم ، جان کندم ولی رفتم در راه ، درد هایی بود که نگو و نپرس !! تا که رسیدم،خستگی راه بر دوشم بود خبر آمد باید بروم !! و این تلخترین رسم روزگار است ... اینکه تا می رسی ! باید بروی !! روزگار است دیگر ، چه می شود کرد!!؟ رسمش این است: عاشقان به هم نمی رسند ! ...
30 ارديبهشت 1392

بدون عنوان

هنوز بابای از ساختن این وب لاگ خبر نداره می خوام وقتی برگشت بهش بگم میدونم که اون هم خوشحال میشه .الان بابای قصرشیرین هر ۱۲ روز یکبار میاد پیش مامانی ، الان مامانی خیلی دلش برای بابا تنگ شده اون هم همینطور همیشه جویای احوالت هست نی نی جونم من و بابا دوست داریم ولی هنوز برای امدنت نقشه نکشیدیم       ...
30 ارديبهشت 1392